تبليغاتX
سکوت
 
من زنده ام...
سلام. امشب پس از مدتها به اینجا سر زدم. دیدم چقدر کامنت دارم  چند نفر ابراز نگرانی کردن که دیگه نیستم و نمی نویسم. خوب من جای دیگه ای گاهنامه مانندی دارم که توش می نویسم. اینجا رو بستم. چون یه جورایی مسیر زندگیم ۱۸۰ درجه عوض شد. و به تناسب این تغییر محیط نگارشم هم عوض شد. خودم این محیط رو بیشتر دوست دارم هنوز. چون روش وقت گذاشتم. قالبش رو هم حتی خودم درست کردم. این جدیده این طوری نیست. زیادم دوستش ندارم. زندگیم خیلی شلوغ شده. اینه که زیاد نمی رسم بنویسم. نوشتن یه ذهنی می خواد که فکر کنه و خلق کنه. حالا ما هر چی وقت داریم باید بذاریم روی درسها و کارهامون. و احیاناْ اگرم ذوق نوشتن اومد، ترجیح میدیم که به انگلیسی باشه که هم ذوقم رو جواب داده باشم، هم به پیشرفتم تو درس خدمتی کرده باشم... خلاصه که اینو نوشتم که هم رسماْ و هم اسماْ از اینجا کوله بارمو جمع کنم و برم...

نه به دنیای درون می نگرم، نی به برون              چشم بی حوصله ام رفته به خواب از دو طرف

 

خدا نگه دار

 <جمعه 1387/09/01>ساعت <23:44>  توسط <غزال>  | 

نمونده از جوونیام نشونی

پیر شدم، پیر تو ای جوونی...

 <سه شنبه 1386/12/14>ساعت <10:37>  توسط <غزال>  | 

خسته
من از این خسته ام که می بینم...   تیرگی هست و شب چراغی نیست

پشت دیوارهای تو در تو...   هیچ سبزینه ای ز باغی نیست

 

 <چهارشنبه 1386/08/16>ساعت <10:5>  توسط <غزال>  | 

خداحافظی
خداحافظی از کسی که دوسش داری لحظه ی غریبیه. وقتی بهت میگم خداحافظ یعنی تا دفعه ی بعدی که بهت میگم سلام نمی دونم چه اتفاقی برات میافته. نمی دونم دیگه می بینمت یا نه. دیگه صداتو می شنوم یا نه. یعنی برو به امان خدا. همیشه وقت خداحافظی یه بغضی میاد تو گلوم و یه ابری رو قلبم. سنگین زدن قلبم رو کاملاْ حس می کنم. باید حواسمو به چیز دیگه ای پرت کنم تا این حالت از بین بره. باید یاد تورو اون لحظه پاک کنم از ذهنم. گاهی جون دادن راحت تره تا این که بخوای یاد کسیو از ذهنت بیرون کنی.
 <یکشنبه 1386/08/06>ساعت <22:26>  توسط <غزال>  | 

میوه ممنوعه
من حقیقتاْ از این سریال میوه ممنوعه تقدیر می کنم. از همه لحاظ! فیلم نامه ، کارگردانی ، بازیگران، فیلمبرداری، آهنگسازی، ... یک چیز بعیدی بود از صداوسیما!!!

 

 <یکشنبه 1386/07/22>ساعت <0:47>  توسط <غزال>  |